این داستان: جدا وات دو یو وانت؟

خرید بک لینک
این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 219 تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 7:03

این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 207 تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 7:03

میفرمان که حافظه اینجوریاست که رمزگردانی میکنی یه سری چیزارو میفرستی اندوزش شن که بعدا بازیابیشون کنی!باز هم میفرمان که مهمترین علت فراموشی، ناتوانی در بازیابیه!مجددا تو پاراگراف بعدی میفرمان که مهم ترین مکانیسمی که بازیابی رو مختل میکنه تداخل هستش!ولی هیجا نمیفرمان که آناتومی که سه ترم رمزگردانی شده، دقیقا کجا اندوزیده :| شده که بازیابی نمیشه الان یا حداقل با چه درسی تداخل پیدا کرده؛ حداقل یه درس این وسط باید مثل آدم بازیابی شه دیگه یا نه :| یا همه درسا با هم تداخل پیدا کردن، یا یه چیزی این وسط با مغز من؛ این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 199 تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 7:03

به نوادگانش بگویید؛ روزهایی بود که با روحِ خراشیده (!!)، چشمانِ خسته و قرمز و خوابالو (مرحوم علی رغم اینکه ساعاتِ خواب خود را افزایش داده بود باز هم خسته بود یحتمل روحِ حریصی داشت اند مِیْبی جسمی کم خون؛ مدام خوابِ بیشتر طلب میکرد ولی علوم پایه مجالش نداد!)، تنی رنجور (آسیب دیدگیِ منتها الیه یا علیه چپِ پیشانی، جایی حدود نبض تمپورالِ سوپرفیشیال)، اعصابی مخطوط (خط خطی) و غیره و غیره و غیره، کنجی می نشست (بخوانید پخش میشد، ولو میشد یا چی؛ خلاصه حداکثر سطح تماس ممکن را با زمین داشت)، شیر (بخوانید شیرخشک، همگان ملامتش میکردند که شیر بخور، اینا چیه میخوری؟ ولی وی با طمأنینه همیشگی خود حتی حوصله نداشت مشت محکمی بر دهانشان بکوبد) و قهوه و کاپوچینو و هات چاکلت و حتی دارچین و پودر سنجد را قاطی کرده، با ناامیدی به کتاب هایش زل میزد و قلپی از معجون آرام بخشش میخورد و زیرِ لب پیچکِ ابی را زمزمه می نمود!وی بود و سعدی و کتاب هایش و آهنگ هایش و شیرخشک ها و کافئین هایش و چشم هایش که هی ضعیف تر میشد! وی بود و فکرهایش که تا بصل النخاعش را سرطانی کرده بودند اند نو وی تو کِر! و مازوخیسمش و سه دسته چیز!! این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 241 تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 7:03

هزار کاکلیِ شاد در چشمانِ توست؛هزار قناریِ خاموش در گلویِ من این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت: 6:36

٢٠٩. هوا بسیار بسیار سرد، کثیف، ابری و مزخرفه؛ سرماش میرسه به استخون، یه جوریه که خودشم از شدت سرما بغض کرده انگاری! ببار خب لعنتی! چه مرگته؟٢١٠. دو تا مسئول آزمایشگاه داریم میشه به اینا ایمان آورد بخدا بسکه مهربونن! یعنی من همش دلم میخواد از کنارشون رد شم سلام کنم :))مراقب امتحان ایمنیِ امروز بودن؛ میگفت با هم حرف نزنین از خودم بپرسین من جوابو بهتون میگم!! ردیف های آخر خیلی بچه های بدی هستن، چون با هم حرف میزنن!! اینقد جیم جیم نکنین پاشین برگه هاتونو بدین :) اینقد مهربون و با لبخند میگفت اینارو که میخواستم پاشم قربونش برم دیدم وجهه خوبی نداره :|٢١١. یه جای خفن رفتم امروز فعلا نمتونم بگم بعدا میگم :))٢١٢. برنامه این بود که غروب بخوابم تا دوازده بامداد!! فقط عمه ی خدا بیامرز همسایه مون بود که یهو نگران نشده بود و نگفته بود بذا زنگ بزنم ببینم این بچه کجاست :|٢١٥. عملا کاری جز درس خوندن نمیکنم، ولی خب بازدهی در حد یه جلبک وسطِ کویر٢١٤. من به غمگین ترین حالت ممکن شادمتو به آشوب دلم ثانیه ای فکر نکن این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 177 تاريخ: دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت: 6:36

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 186 تاريخ: دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت: 6:36

٢١٤. برای خوندنِ پست قبل یا وبلاگیِ وبلاگی باید باشین، یا اونقدر محرم که بتونین رمز رو حدس بزنین!٢١٥. یه اعتیادِ تغذیه ایِ فاجعه بار پیدا کردم، شوکول و گردو! این ترکیب رو روی میز هم بریزی، جوش میزنه حتی!! اگه تا آخر هفته ترک نشه، خودمو به یه کمپ ترک اعتیاد معرفی خواهم کرد :|٢١٦. ستم به یاران تا چند/ جفا به عاشق تا کی؟ هوم؟؟٢١٧. هستم، خسته هم نیستم زیاد، ولی مجال کو؟ امتحانات دیگه نزدیک نیستن، تو حلقمونن در واقع، ولی حال کو؟علوم پایه چی میگه؟٢١٨. من همینجا به خودم و شما قول میدم که اگه تا سوم اسفند مثل آدم درس بخونم، بعدش اجازه دارم یه عالمه فیلم ببینم، کتاب بخونم، برم بندر و هر غلطی که دلم خواست انجام بدم :| امیدواری لطفا :| مرسی :|*بلکه ام بسیار دلتنگتون هستم این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت: 6:36

کنار حوصله ام بنشینبنشین مرا به شط غزل بنشانبنشان مرا به منظره ی عشقبنشان مرا به منظره ی بارانبنشان مرا به منظره ی رویشمن سبز می شوم+ عکس از اینجا++ شعر از محمدرضا عبدالملکیان+++ با صدای زنده یاد شکیبایی بشنوید؛ حتما این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت: 6:36

دروغ گناهه؟ گناهه دیگه! ماستم سفیده؛ دروغ مصلحتی چی میگه؟ ماست لبو مثلا، ماستی که صورتی شده هان؟ همون ماسته دیگه! تابلوئه داری خودتو گول میزنی، ولی سگ خور! بریم سر بحث خودمون! مصلحتِ چی اصلا؟ مصلحتِ کی؟ مصلحتِ من یا تو یا عرف یا شرع یا کوفت یا زهرمار؟ چرا دروغ مصلحتی گناه نیست؟ چون صورتی شده؟ مصلحت یعنی چی اصلا؟ مقابل مفسده؟ صلاحِ کار؟ شایستگی؟ دروغ مصلحتی رو کِی میگن؟ ضرر مالی و جانی و آبرویی و جنگ و چی و چی؟ ضرر عاطفی هم داریم؟ قطعا داریم! دروغ برای جلوگیری از یک ضرر، ضربه، اتفاق یا کوفتِ عاطفیِ بزرگ؟ هوم؟ قاعدتا باید داشته باشیم دیگه! تهش هیچ راهی برای اعتراف نداره؟ منظورم اصلا اعتراف در پیشگاه خدا و عالمانِ فلان و کشیشانِ بیسار نیست! منظورم اعتراف در پیشگاه کسیه که به دلیل جلوگیری از ضررِ بزرگ و جانکاه و روح خراش و بی پدر و مادرِ عاطفی بهش دروغ گفتیم! چرا دروغ گفتیم چون مجبوریم، چرا مجبوریم؟ جنگه مگه؟ یا مثلا پای آبرو و جان و مال و کوفتِ کسی وسطه؟ خیر! البته در مورد کوفت زیاد مطمئن نیستم؛عاطفه، عاطفه و عشق در واقعا همان کوفتِ عظیمی است که قرعه ش رو به نامِ منِ دیوانه زدند؛ البته خ این داستان: جدا وات دو یو وانت؟...

ما را در سایت این داستان: جدا وات دو یو وانت؟ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: دوشنبه 4 بهمن 1395 ساعت: 6:36

صفحه بندی